تا %60 تخفیف خرید برای 6 نفر با صدور مدرک فقط تا
00 00 00

نیم نگاهی به ادبیات عرفانی

یک لطیفه ای هست راجع به مِی و حافظ که میگه اگر خود حافظ بیاد کاسه شراب بگیره دستش بگه منظورم از می اینه معلمای ادبیات میگن نه! منظورش عرفانی هست. خب، توی این مقاله ببینیم اصلا منظور حافظ از می چی هست و به طور کلی تر و بهتر، دید کلی از ادبیات عرفانی بدست بیاریم.

توی عرفان اسلامی، جهانبینی به این صورت هست که یک عالم ملکوت داریم و یک عالم دنیا. و بشر جایگاه اصلیش ملکوت هست ولی به دلیل گناه حضرت آدم، انسان مدتی فرستاده شده به عالم دنیا و در نهایت به همونجا برمیگرده. همون طور که مولانا میفرمایند:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک // چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

و مثالی از حافظ عزیز:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود // آدم آورد در این دیر خراب آبادم

و دوباره آقای جلالدین:

هر نفس آغاز عشق، میرسد از چپ و راست // با به فلک میرویم، عزم تماشا که راست؟

با به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم // باز همانجا رویم، جمله که آن شهر ماست

و صد ها بیت دیگه از شعرای بزرگی مثل سعدی و حافظ و مولانا و عطار که همه به یک معنی که بالاتر گفتم اشاره دارن.

تا اینجای کار، بسیار ساده بود. عرفان، عشق رو بالاتر از عقل میدونه و ارزش وجودی انسان رو نهایتا در داشتن عشق معنا میکنه. و معتقده فقط انسان هست که عشق رو درک میکنه. بیت زیر از حافظ رو بخونید:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد راست // عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت راست // عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

طبق بیت بالا، ملائکه عشقی که خدا نشان داد رو درک نکردند و این انسان بود که اون رو درک و دریافت کرد و (حافظ) :

آسمان بار امانت نتوانست کشید // قرعه کار به نام من دیوانه زدند

این رو به عنوان امانت از خدا دریافت کرد. و تمامی سختی ها و رنج هایش به دلیل وجود چنین چیزیست. اما در نهایت لذت بیشتری را هم عطا میکند.

همچنین در ادبیات عرفانی، عقل بسیار پایین تر از عشق هست. طبق دریافت خود من، داخل ادبیات عرفانی، عقل برای گذراندن امور دنیا و عشق برای ملکوت هست. برای اتصال و رفتن به ملکوت و زندگی آنجا. پس (حافظ) :

عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد // برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

همچنین (حافظ) :

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی // عشق داند که در این دایره سرگردانند

در پس این عقاید، عقل عاملی میشه برای نگه داشتن انسان توی دنیا، و جلوگیری از ورود به ملکوت، به خاطر محاسبات و اندیشه هایی که من چون عارف نیستم اونها رو درک نکردم. ولی:

امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد // خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

در نهایت، از اونجایی که عقل رو مانعی برای رسیدن به ملکوت میدونه، و باید با دل خودش حرکت کنه، در ادبیات از واژه شراب استفاده میکنه. که تداعی کننده زایل شدن عقل هست. این کلمه کاملا استعاری استفاده میشه و (حافظ) :

تا شدم حلقه به گوش در میخوانه عشق

میبینیم که میخوانه به عشق تشبیه شده. وقتی انسان به میخوانه میره و میخوره عقلش زایل میشه و عشق رو توی همین مسیر میبینه. و همین عشق برای رسیدن به ملکوت هست. پس با عقل خیلی حال نمیکنه. اما هنوز اون رو نیاز داره چون توی دنیا هست فعلا تا وقتی که خدا نخواد و نَمیره، باید همینجا بمونه و برای امور دنیا با عشق کارش راه نمیفته. (مولانا) :

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام // حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام

این بیت از مولانا هم برای پایان بحث که اشاره به رفتن انسان به ملکوت بعد مرگ دارد:

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید // کزین خاک برآیید سماوات بگیرید

نظر شما
برای ارسال نظر باید وارد شوید.
0 نظر

هیچ نظری ارسال نشده است! اولین نظر برای این مطلب را شما ارسال کنید...

افرادی که این مطلب را خواندند مطالب زیر را هم خوانده اند